ღ♥ღزنده ایمــ و هیچکســ یادیــ نمیکند وایـــ بهــ حالــ روزیـــ کهــ بمیریمــ ღ♥ღ
سلامـــــــ تا بعد کنکورمـــ وبمـــ تعطیلــــ میشهـــــــ وایــــــــــــ کنکور ... واسمــــ دعا کنینـــــ ک قبولــــ بشمـــــ اونــــ رشته ایو کهـــــ میخامـــــ تو اینــــ مدتـــــ بامراما و با معرفتها مشخص میشنــ کهـــ وبمو تنها نمیذارنـــــ دیگهــــ سفارشـــ نکنمـــ واسمـــ دعا کنیــــنـــــــــ
يــــــــــــــــــه لبـــــــــــخندے بــــــــــــــزن شايــــــد ازين بدتر نشه حالـــــم? ساده بگم از تموم دنیا بیزارم در شبان غم تنهایی ما شاپرک هم به چراغی نپرید قدم هیچ فرشته به ره خانه ما راه نبرد هیچکس مرگ دل زخمی ما را که ندید هیچ شعله اجاق سرد ما گرم نکرد چاره ی تنهایی ما مرگ نکرد دست من به دعا خشک شد اما انگار... که خدا هم به دل خسته ی ما رحم نکرد...
یا رب... یا رب کرمی اگر به این بنده کنی خواهم که مرا معاف از آینده کنی این زندگی دو روزه بس بود مرا یا رب نکند دوباره زنده ام کنی... شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گل های نیلوفری صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روئیده با حسرت جدا کردم و تو در جواب آبی ترین موج تمنای دلم گفتی... دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی... پارسال با او... زیر باران راه میرفتم. ولی امسال... راه رفتم او را با دیگری... زیر باران اشکهایم دیدم. شاید باران پارسال اشکهای فرد دیگری بوده... شاید... کاش امشب برای من صبح نشه کاش امشب آخرین نفسهای زندگیم باشد دیگه هیچ آرزویی ندارم... هیچ آرزویی. دوست داشتن رو با تمام عظمتش با تمام زیباییش درک کردم زندگی رو با تمام نامردیش دیدم بیشتر از اینجا بودن فقط و فقط روح منو داره خراب و خرابتر و آزرده تر میکنه من...بنده نازک دل توام که به این روز افتادم از ضمختی های روزگار یعنی میشه امشب آخرین باری باشه اشکام اجازه نمیدن نوشته هامو بخونم و فردا...اولین باری که بر سر مزار آرزوهام اشک نفرت بریزم؟ کاش... کاش... کاش... تنهایم...تنهایم...تنها...یک تنهایی مطلق که من دریک طرف ایستاده ام و خدا در طرف دیگر و بقیه اش مرگ همه اش سکوت همه اش نیستی... بیزارم از این زندگی... بیزار. خسته ام ...خسته ام... خسته... میخواهم در آغوش سرد مرگ آرام بگیرم... در این دنیا چه تنهایم چه تنها خسته از دنیا با غم هایم با غم ها پیشکه ش بو وه هه رچی کورده له به ر ده ردی غه ريبی و ژانی دووری له دل دانيمه ساتی کيش سه بووری په روشی چاره نوسی خه لکی کوردم له حه سره ت حالی کورد داماو و وردم ئه ره ئه ی دله خوشی نه بينی که ساس و بی که س تالی ببينی شه مال تو بی و کزه ی جه رگی هه ژاران په يامی من به ره بو دوست و ياران بلی خاکی غه ريبی بو به به شمان ئه دی کوا ئه و بليسه ی ئاگری گه شمان وقتی که دیگر نبود... من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت... من به انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد... من او را دوست داشتم. وقتی که او تمام کرد... من شروع کردم. وقتی او تمام شد... من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن... مثل تنهایی زندگی کردن... مثل تنها مردن... ![]()
?بذار تــــــــا حس کنــــــــم ازين که تـــــــــــــو ميـخنــدے خوشحـــالم?
?نـــمــيـــــدونــم کـــجا امـــا ديـــگـه ايــــــــــــــن آخـــــــــــر راهـــه?
?يــــــــکم واســـــــــم بــخنـــد عمر خوشيهام چــــه کوتاهــــه?
?بـــــذار اين آخرين تصوير ازت تـــــو خاطـــــرم باشـــــه?
?شـــــــــايد اين صورت خيسم دليــــل رفتنم باشه?
?خـــــــــــدايا توے اين بازے خود تو دعوتم کردے?
?آخـــــــــه کارے نکردم من ولے اذيتم کـردے?
?ديگه اين آخر خطه که راهامون جـدا ميشه?
?تــــــه راه کدوم عاشق شبيه مــا دوتا ميشـه?
?هـــمــه چيزم براے تـــــــو اگــــه چيزے هنوز دارم?
?هـــمــــه دلــواپــسيم اينه تـــــورو دست کے بسپارم?
?خـــــــداحـــــافــــظ چقد ســخـــتــــه توهم حتما نميتونے?
?ازيـــــــن غصه ازيــــــــن ازين دورے نـــــــه ميمونم نه ميمونے?
?بـــبــيـــن چــــے شد تـــــــــه راهه مـــنـــه بـــــــے ادعـــــــا بـــا تو?
?دارم مــــيــــــرم خـــــداحافظ سفر بـا مـــــــ?ــــــن دعــ?ـــا باتـــــ?ـــــو?

نخواهم ماند در این ظلمت چه باید کرد در این غربت
کس ندارم از این دنیا چه تنهایم چه تنها
دل من خسته از فردا دلم رفته از این دنیا
ای غم دنیا؛ غم دنیا
از من و از دل چه خواهی خواهی ز غمم سخن بگویم تا بدانی!؟
ز بال بی پرم چه گویم ز چشم پر ز اشکم به که گویم
در این دنیا گناهم عاشقی بود دلیل هم تنهایی هام فقط همین بود
تا تو رفتی دلم تنهاترین شد میان سیل غم همش اسیر شد
کاش بودی تا ببینی که تنها شده ام بی تو از دست تو شاعر شده ام
باز رفتی و من باز مهاجر شده ام باز رفتی و من باز مسافر شده ام
تا تو رفتی ز خود بیزار شدم از این دنیا به این زودی سیراب شدم
بی تو در دنیا به ناچار زنده هستم در این روزا به امید فردا نشستم
تا تو آیی و دریابی مرا نمیدانم شاید از دنیا رفته باشم
تمام شعرم سخن از درد و غم شد چرا سهم من از دنیا این هم رنج شد
هرکه شعرم را خواند چه قدر غمگین شد
من که تقصیری نداشتم سرنوشتم این شد...
| MisS-A |

































